لعنت به همه چیز این زندگی
به همه زنده بودن
لعنت به همه چیزش
+
نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 11:33 قبل از ظهر  توسط مجید
|
دلم دیگر نمی خواهد اینجا چیزی بنویسم، این را واقعاً می گویم ،اگر کلماتی در پی هم میبینید چیزی نیست جز حباب روی آب، می خواهم اصلش مال خودم باشد، اوه خدای من، من چقدر خودخواهم !نه؟ نه اینگونه نیست خواهم نوشت ولی زمانش باید برسد، دیشب و دیروز ۸/۸/۸۸ بود از این دست روزها در بستر خود چیزهای نهفته ای دارد، قرار نیست همه مان بفهمیم همه چیزهایی را که باید ،در یک نظر سنجی به این کشف رسیدند که دنیای ما را ۶۰۰۰ نفر می گردانند، احساسات ما را شکل می دهند و افکار ما را بی آنکه بدانیم، آه لباس من مارکش بنتو است اوه کفشم پیرگاردین است عینکم نایک، پدر زجر میکشد و خسته مانده بر میگردد خانه دیگری نفسی برایش نمانده ولی کفش فرزندش حتماً باید پوما باشد از همانها که ستاره های ورزشی می پوشند و آنها هم خود مترسکی هستند برای آنها که گردانندگان اصلی این خیمه شب بازی هستند، همه به هم شبیه حتی اگر در ژاپن باشی یا در اسپانیا یا در آفریقای جنوبی همه شبیه به همه چون ۶۰۰۰ نفر تعیین کننده سرنوشت انسانی اند، و کسی که غیر از این باشد چه آدم دیوانه ای است!!؟
شوپنهاور می گوید(اگر اسمش را درست تلفظ کرده باش) : برترین قوانین عشق است و عشق شفت است.
آخر چه جوری باید در کله پوکتان فرو کرد که "این ره که می روی به هیچستان است."
برای حفظ بقا هر کاری مجاز است!؟ حتماً باید برایتان قصه غصه بنویسم یا بنویسند حتماً باید بادکنک سفید ببینی یا بادبادک باز را که چند ساعتی وجدانت خارش بگیرد. بعد که چی دنبال هوسهای حیوانی درونی رفتن ، طبق طبیعت رفتار کردن پس واقعاً غلط کرده ای که اشرف مخلوقات هستی وقتی نمیتوانی جلوتر از آنجایت را نگاه کنی.
گوش کنید من می خواهم چند کلمه از زبان خدا برایتان بگویم:" فرزندان من گوش فرا دهید به آنچه در درونتان است که می دانید که کدام راه به خطا است و کدام نه، ای خاک دو عالم بر سرتان من چقدر پیغام بفرستم، آهای با تو هستم که هی تریاک می کشی ، به جای تریاک نقاشی بکش،تصویری از خودت،آهای تو که آنجا نشستی و در حال مخ زدن یکی مثل خودت هستی میتوانی تصویری از خودت بکشی وقتی که بی صاحبت راست شده!! دختر جان با تو هستم مگر شب و روز دعا نکردی که مهران بشود شوهرت پس چرا حالا دلبری میکنی وقتی دل خودت میلرزد، آهای با تو هستم اگر از روز اول می دانستم که تو میخواهی تا این حد دستمال زن و خ ا ی م ا ل باشی برای رسیدن به پشت یک میز تو را خلق نمی کردم تو مایه ننگ آفرینش هستی. تنها یک روز دیگر به شما فرصت می دهم که به ندای وجدانتان گوش کنید، و از پس فردا تمام اسرار فاش می شود، درون و بیرونتان یکی می شود. آن وقت است که یا سر به بیابان می گذارید یا همدیگر را می کشید!! چه کشتنی!!"
پیامبر نبودم که شدم، حس جالبی است وقتی که به تو وحی می شود باور کن!!
آره آری
+
نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط مجید
|
در حال راندن ماشین در سایت بودم، رفته بودم یک امضا بگیرم از یک رئیس ،منشی گفت رفته نهار و نماز و من خوشحال از اینکه می تونم دوباره ماشین رو بردارم و تنها باشم و کمی هم فکر کنم برگشتم، توی راه به آهنگهای مختلف گوش می کردم و یک چیز و یک کاش مدام در ذهنم مرور می شد،"میدونی بدی زنگی چیه؟؟ بدیش اینه که فقط یکبار میتونی تجربه اش کنی!!"
اگه پدر نداشتی دیگه هیچ وقت نخواهی داشت اگه عاشق نباشی دیگر هیچ گاه عاشق نخواهی شد، یک جورایی آب رفته دیگر به جوی بر نگردد،آره کاش حداقل دوبار زنده بودیم کاش!!
یکبار زندگی کم است برای تشخیص خوب از بد،زندگی نسبی تر از آن است که بتوانیم از تجربیات دیگران استفاده کنیم البته اگر بخواهیم ، اما اگر بخواهیم آتش را لمس کنیم که همه چیز بدتر و سخت تر است!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط مجید
|
امید که داشته باشی همه چیز خودبخود در مسیری قرار می گیرد که میخواهی، کسی گفته: اگر به روشنی پذیرفته ای که می شود بدان که می شود.
یک چند سوال تازگیها ذهن مرا قلقلک می دهد و آن اینکه نویسنده خودش را می نویسد؟؟ و سوال بعدی اینکه یک نویسنده به چیزی از قبیل الهام احتیاج دارد مثل شعر؟؟ چه زمانی اثرش را می توان ناب شمرد؟ زمانیکه برای خود بنویسد یا برای ناب بودن؟؟
همانطور که در نوشته قبلی گفته ام فقط در حال یادداشت بردای هستم. چیزی نمی نویسم به حساب ...گشاد و آب هندوانه نگذارید..
+
نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت 8:41 قبل از ظهر  توسط مجید
|
وقتی گوشی تلفن رو یک نگاهی میکنی،لیست تماسها رو میبینی ،چی میبینی؟،یک عالمه اسم که حداقل یک بار با هاشون هم کلام شدی،هر کدومش یک خاطره است و شاید چند خاطره،تو ذهنت تکرار میشه، شماره های کاری، شماره های دوستات، شماره های فامیل و خانواده، شاید یه چند تا اسم هم ببینی که یادت نیاد کی و برای چی با هاشون حرف زدی!؟ اما همیشه بعضی شمار ه ها و شاید یک شماره ذهنت رو قلقلک میده شاید بیشترین خاطرات تلخ و شیرین رو باهاش داشته باشی حالا خوب نگاه میکنی و بعد میخوای ببینی به کدوم میتونی زنگ بزنی تا شاید کمی دل تنگت آروم شه از این همه جوش و خروش هی بالا هی پایین و در نهایت نمیتونی رنجت رو با کسی قسمت کنی به خودت اجازه نمیدی که خوشی و خوشحالی کسی رو خراب کنی،میگذاری که شاد باشند و بخندند و اما تو در این وسط چه کار میتوانی بکنی،خودکار را بر میداری و یک چیزهایی می نویسی برای خودت از اون چیزهایی که نمی شه به کسی گفت و نمیشه به کسی نشون داد یه جورایی مثل اونجای آدمه ،نه اینکه شرم داشته باشی نه حرفش حرف دیگه است،می نویسی و می نویسی تا یه جورایی آروم شی ، به خودم می گویم یه ورطه بزرگی بین من و دیگران بوجود آمده یه چاله شاید چاه ولی نمیخواهم منزوی و گوشه گیر یک گوشه بنشینم می خواهم لبخند بزنم، دستت را بفشارمو به تو بگویم سلام دوست خوب من،کجا بودی ؟؟ کجا موندی؟؟ مگر نمیدانستی که دلم برایت لک زده؟؟؟ دوست خوب من!!من اینجام برایم حرفی بزن چیزی بنویس
+
نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط مجید
|
اگر در نوشتن تاخیر دارم و یا اگر چیزی ننوشتم ، چیزی مثل انار یا یک سیب سبز ترش نه از برای این بود که هیچ حقیقتی نبوده و هیچ تصویری، که برای آن است می خواهم همه را نگه دارم در توده سفید رنگی که روی تنم این طرف و آن طرف می رود. می ترسم کسی افکارم را بدزدد، ببرد بگذارد در انباری خانه اش، شایدم بدهد یک عتیقه فروش تریاکی ،آن وقت او هم همه را دود میکند به ناکجا آباد.
تقدیر و سرنوشت هر انسان بدست خود اوست، تغییر سرنوشت با تغییر شعور ممکن است. ایمان قدم اول برای تغییر است. زندگی متغیر است و هر چه با آن است نیز به نوعی متغیر حال اگر متغیرات تغییر کنند تو هم باید با آنها تغییر کنی، این نظام هماهنگی است برگرفته از نظریه هماهنگی.
خدایا ما را به کمالی که شایسته خلقت است برسان.
صبح بخیر و شب بخیر
+
نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 4:43 بعد از ظهر  توسط مجید
|
آن وقت که نوجوان بودم،همان موقع ها که از دوست داشتن و محبت چیزی در دل نداشتم جز عشق به فوتبال ، آن موقع ها که هیچ در ذهن نداشتم و دلم همچون دفتر سفیدی بود که بزرگترین خاطره اش دوری از خواهری بود که دوستش داشتم و نداشتمش در برم، آن موقع شبها در زیر لحاف اشک از چشمانم سرازیر می شد از این همه خواستن و نداشتن، از آن موقع ها حرف زیاد دارم.... اما همیشه یک جمله و یک تابلو در ذهنم یادگار ماند که آن سالها خوب درکش نکردم، یعنی نفهمیدمش ، هر موقع که خانه اش می رفتم همان بالا آویزان بود کنار در اتاق حال یک قاب چوبی ساده قهوه ای پر رنگ داشت که فکر کنم خودش درست کرده بود، روی یک کاغذ ابر وباد که زمینه اش آبی و سفید بود با خط خودش نوشته بود از نیما:
گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم.
پی نوشت: آهای کسانی که می خوانید اینبار این شعر من است، این حقیقت است این بار این شعر شعر من است میدانی یعنی چه ؟؟!؟!؟
+
نوشته شده در پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 8:6 قبل از ظهر  توسط مجید
|
تو هم هر کجا بروی در دل من جا داری مگر نمی دانی؟ مگر نمی دانی دل من مرز آسمان و زمین است؟
قلب آدما مثه يه جزيره دور افتاده ميمونه,اين که کي واسه اولين بار پا به جزيره ميزاره مهم نيست,مهم اون کسي که هيچ وقت جزيره رو ترک نمي کنه..
این جمله های بالا نوشته من نیست اما حرف من است..
بسیار بسیار بسیار حرف نگفته دارم. نمی خواهم نگویم می خواهم بگویم اما نمی شود لا مذهب
+
نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 1:29 بعد از ظهر  توسط مجید
|